رمان تنها با تو فصل سیزده وچهارده
رمان
رمان و داستان های عاشقانه

نرگس انتظارش را میکشید وقتی عاطفه را دید بی هیچ سخنی به طرفش راه افتاد و با او وارد اتاق شد . عاطفه به محض اینکه وارد اتاق شد به طرف نرگس رفت و او را در آغوش گرفت و گریست . آنگاه شروع کرد به بیرون ریختن مکنونات قلبی اش : آه من همه چیز را خراب کردم . من به او همه حقایق را نگفتم . نتوانستم پدرم را از همین ابتدا در حضورش معرفی کنم . نمیخواستم پدرم را خرد کنم . من دروغ گفتم و خودم احساس عذاب وجدان میکنم .

نرگس آرام سر او را نوازش کرد و گفت : عاطفه تو می باید می گفتی ولی هنوز که اتفاقی نیافتاده فرصت داری تا به خواستگاری ات نیامده به او بگویی .

ولی نرگس من به او دروغ گفتم .

هیچ چیز آنقدر سخت نیست که نشه درستش کنی . او خیلی به تو علاقمند است . پس پدرت را هم خواهد پذیرفت . تو پدرت را معتاد نکردی که حالا احساس عذاب وجدان کنی . مهمترین چیز اینست که مادری به آن خوبی داری . ولی در مجموع خوشحالم که درخواست ازدواج او را قبول کردی . من از همان دیشب میدانستم که تو به او علاقمندی .

من خیلی میترسم . نمیدونم چرا دلم شور میزند ؟

به خدا تکیه کن . خدا یار بی کسان است . به راستی تقدیرت را ببین باید با اصرار ما به شمال بیایی و اینجا با نادر آشنا شوی و او از تو درخواست ازدواج کند . اشکهایت را پاک کن و مثل بچه هایی که به مادرشان میچسبند به من نچسب . آیا به راستی تو کسی هستی که مرا در ازدواج با جهان دلداری می داد ؟ انگار تو فقط شعارهای قشنگی میدهی ولی وقتی زمان عمل میرسد اول خودت جا میزنی .

عاطفه اشکهایش را پاک کرد و به روی بهترین دوستش لبخند زد : بله در اولین فرصت به نادر خواهم گفت . نباید از ابتدای زندگی دریچه شک و دودلی را به روی خودمان باز کنم . باید بگویم حتی اگر به قیمت از دست دادن عشق او شود .

عاطفه مبارک باشد . دیدی یک روز بهت می گفتم همیشه چرخ به یک جهت نمیچرخد . آن موقع تو از زندگی گله داشتی و مدعی بودی زمان به تو روی خوش نشان نمیدهد . از قضا چه پسر خوبی هم هست . اگر مادرت بشنوه باور نمیکنه .

عاطفه دستهای نرگس را به دست گرفت و گفت : تو بهترین دوست منی نرگس . خیلی ازت متشکرم .

نرگس اخم درهم کشید و به شوخی گفت : ببینم وقتی به ناز و نعمت افتادی ما را که دیدی نگی نمیشناسم و به جا نمی آورم .

این چه حرفیه دوست من . چطور میتوانم تو را فراموش کنم ؟ راستش هنوزم باورم نمیشه . مدتها طول خواهد کشید تا من وضعیتم را باور کنم .

وقتی که حلقه به دستت رفت و تو با او نامزد شدی همه چیز را باور خواهی کرد .

واقعا تو چه احساسی داشتی وقتی با جهان نامزد میشدی ؟

نرگس لبه تخت نشست و با لبخندی حسرت بار گفت : راستش عمل من با تو خیلی فرق میکنه . من عاشق جهان نبودم . در اصل منو با زور برای جهان نامزد کردند . نمیخوام بگم دوستش ندارم ولی اینو جدی میگم برای من علاقه پس از ازدواج بود . نمیتونم و نمیخوام دروغ بگم که وقتی سر روی بالشی در کنار او میگذارم هیچ حسی از او ندارم . او مرد زندگی منه حالا و برای همیشه . خیلی با هم فاصله داریم ولی باید بتوانم این فاصله را کم کنم . زندگی من و جهان نیازمند حوصله است . هر کس که موقعیتی مشابه موقعیتِ من داشته باشد قادر به درک من خواهد بود نه تو که دلت گرفتار شده . همه فکر میکنند من آن روز را فراموش میکنم منهم اصراری ندارم که بدانند هنوز فراموش نکردم حداقل هر بار به او نگاه میکنم برایم تداعی میشود . آن لحظه ، لحظه انگشتر به دست کردنم بغض کشنده ای گلویم را آزار میداد . آن صحنه ها به قدری برای من شوک آور بود که فکر کردم تا دقایقی بیشتر زنده نیستم . اما واقعا وقتی بله را گفتم همه چیز تمام شده بود . اجبارا به جهان نگاه کردم . انتظار شانسی را داشتم برای شروعی دوباره . میان من و جهان پل شکسته ای است که نیاز به مرمت دارد . فردای آنروز وقتی او را دیدم تعجب نکردم انگار سالهاست که به هم تعلق داریم . حتی وقتی به من لبخند زد هم تعجب نکردم .

نرگس آهی کشید و ادامه داد : حالا شوهری دارم که حداقل سعی میکند درکم کند . همین تلاشش ارزنده است عاطفه . شاید برای هر دوی ما بهتر باشد چون درگیر و دار شناخت بهترِ یکدیگر پخته تر خواهیم شد . یا شاید من با گفتن این حرفها به خودم دلداری میدهم . هرگز ، هرگز دوست ندارم فکر کنم در عوض مبلغی پول همسر جهان شدم . میدونی این بی عدالتی است .

عاطفه کنار نرگس نشست و با مهربانی گفت : نرگس ، جهان پسر خوبیه . تو را خیلی دوست دارد . به نظر تو این به اندازه تمام آرزوهای برباد رفته تو نمی ارزد ؟ نرگس با لبخندی صمیمی گفت : چرا . شاید همین طور باشد .

***

عاطفه روی تراس بود که در زدند در را باز کرد . پیشخدمت هتل با لبخندی مودب گفت : عصر بخیر خانوم . این سبد گل به همراه یادداشت رویِ آن متعلق به شماست .

عاطفه سبد گل را گرفت و گفت : متشکرم . اما این از طرف چه کسی است ؟

روی سبد گل نوشته شده .

عاطفه در را بست و سبد را جلوی آینه گذاشت . با دستانی لرزان یادداشت را برداشت و چنین خواند :

......... تقدیم به بوستان گلی که چند شاخه گل برابری طراوتش را نمیکند .

............... به فرشته خوشبختی من .................. با آرزوی سلامتی و شادکامی

.................................................. .............................. نادر

عاطفه یادداشت را روی قلبش گذاشت . چنان به او نگاه میکرد گویی خود نادر را در آن میبیند . باید آن را جای مطمئنی میگذاشت . جایی که به او نزدیک باشد . آرام بالش خود را بلند کرد و آن را زیرش نهاد . با خود گفت : اینجا بهترین جاست . سرم را روی آن میگذارم و با آرامش میخوابم . عاطفه آن شب خوابهای شیرینی میدید و گاهی در خواب و بیداری صدای ورقِ زیر سرش را میشنید ، احساس راحتی میکرد . صبح هم که از خواب برخاست به خوشرویی با نرگس و جهان احوالپرسی کرد و هر سه با هم به سالن غذاخوری رفتند و با فاصله ای نچندان دور با نادر و عمو و دختر عمویش احوالپرسی نمودند . عاطفه هر بار که به طور اتفاقی به روبرو نگاه میکرد ، نادر نگاهش میکرد . از این نگاهها دل عاطفه فرو میریخت و قادر نبود زیر نگاههای بی پایان او به خوردن ادامه دهد . هنوز فرصت نشده بود از بابنت گلها تشکر کند یعنی هنوز با او روبرو نشده بود . اندیشیدن به نادر گرمش مینمود و سبب میشد احساس امنیت کند . از جا بلند شد و با عذرخواهی از بقیه به اتاقش رفت . شنیده بود که وقتی کسی عاشق میشود همه چیز در نظرش به نوعی به او و عشقش مربوط میشود . عاطفه از شنیدن امواج دریا لذت میبرد صدای مرغهای دریایی را دوست میداشت و قاصدک خسته را به اتاقش راه میداد . آرام به طرف سبد گل رفت و آنرا بویید . یکباره به یاد یادداشت افتاد . آن را برداشت و آرام بوسید . از شب گذشته صدها بار آن جمله را خوانده بود . بیرون مردی بود که او را میداشت و عاشقانه برایش مینوشت . مردی که روزی حتی در خیالش هم نمیگنجید کنارش گام بردارد و مقابلش بنشیند . وقتی صدای زنگ اتاق را شنید به خود آمد . از جا برخاست و در را باز کرد . دوباره پیشخدمت هتل با سبد گلی دیگر بود و میان انبوه گلها دوباره یادداشتی به چشم میخورد . با سپاسگزاری سبد گل را گرفت و داخل اتاق آمد . آرام یادداشت را برداشت و باز کرد :

........ مهربان ، عشق ، عاطفه و ایثار است . عشق فروتنی است .

................. من اینهمه را در تو میبینم پس تو به معنای واقعی کلمه عشقی .

.................................................. ........................ با سپاس : نادر

عاطفه بارها این جملات را خواند تا به عمق منظور نویسنده پی ببرد . هوای اتاق عطرآگین بود و عاطفه احساس سرمستی میکرد . خودش را روی تخت انداخت و با مسرت چشمانش را بست . اندیشید من استحقاق اینهمه محبت و عشق را ندارم . برای من خیلی زیاد است . خدا کند بعدا قادر باشم ذره ای از آن را برگردانم .

وقتی برای دومین بار در زدند و در را باز کرد نرگس را دید . نرگس به محض ورود بو کشید و گفت : چه بوی خوشی . این سبدهای گل از کجا رسیده ؟ درست مثل گلفروشی ها .

عاطفه خنده ای کرد و گفت : نادر از دیشب با گلفروشی قرارداد بسته .

نرگس دستانش را به هم زد و گفت : چه رمانتیک . معلومه که خیلی با احساسه .

من هنوز حتی فرصت نکرده ام که تشکر کنم .

این بی انصافیه . تو باید از او تشکر کنی . نمیدانی وقتی که از سر میز صبحانه بلند شدی چگونه به رفتنت نگاه میکرد . با او چه کرده ای ؟

عاطفه لبخندی زد و گفت : بگو او با من چه کرده ؟ نرگس میترسم تمام اینها خواب و رویا باشد .

نه خواب است و نه رویا . تو بیداری . میخواهی یک نیشگون ازت بگیرم تا باور کنی ؟

عاطفه گفت : نه . فقط خدا میداند تمام اینها ماندنی باشد .

حاضر شو باید آخرین روزهای اینجا بودن را خوش بگذرانیم و به کنار دریا برویم . جهان که خیلی وقته برای آبتنی رفته .

عاطفه به سرعت حاضر شد و با نرگس از هتل خارج شدند .

کنار ساحل نشسته بودند و با هم گفتگو میکردند که نادر سر رسید .

سلام خانومها . صبحتون بخیر .

عاطفه با هیجان سر به زیر انداخت و نرگس گفت : سلام نادر خان حالتون خوبه ؟

متشکرم . گاهی به علت شرجی بودن هوا دچار سرگیجه میشوم . حال شما چطوره عاطفه خانوم ؟

عاطفه سر بلند کرد و گفت : متشکرم .

نرگس از جا برخاست و گفت : عاطفه جون من و جهان به جنگل میرویم تا کمی قدم بزنیم .

عاطفه هم از جا برخاست و گفت : منهم می یام .

نرگس به شوخی گفت : شاید ما زن و شوهر بخواهیم چیز محرمانه ای به هم بگوییم تو هم باید باشی ؟

عاطفه که کاملا میفهمید نرگس برای تنها بودن آنها چنین کاری میکند گفت : حالا من مزاحم شدم ؟

نرگس گفت : تو اینطور فرض کن . من و جهان اول به هتل می رویم تا او لباسش را عوض کند . بعد به جنگل میرویم . تو را همین جا میبینم . نرگس از آن دو خداحافظی کرد و آنها را ترک نمود .

نادر گفت : اجازه میدهید کنارتان بنشینم ؟

عاطفه با شرمندگی گفت : البته که میتونید .

وقتی نادر روی ماسه ها نشست گفت : شما دوست خوبی دارید .

بله اگر از نعمت داشتن خواهر محرومم لااقل نرگس هست . درست مثل یک خواهر .

شما برادر هم ندارید ؟

چرا یک برادر کوچک دارم بنام میثم . باور نمیکنید که چقدر دلم برایش تنگ شده . همین طور برای مادرم .

پدرتان چه ؟

عاطفه رنگش پرید ولی مسلط ادامه داد : برای او هم همینطور . اما به نبودنش عادت کرده ام . زیرا او همیشه بیرون از خانه است . عاطفه برای تغییر مسیر دادن گفتگو گفت : راستی از بابت آن گلها واقعا متشکرم خیلی زیبا هستند . اما حتما باید خیلی گران باشند .

نادر به چشمان عاطفه نگریست و گفت : گران شمایید . آن گلها در برابر شما ارزشی ندارند .

عاطفه چشم از او برگرفت و به دریا خیره شد و گفت : شما خوب مینویسید .

حمل بر خود ستایی نباشد . از وقتی کودک بودم همیشه انشایم نمره های خوبی داشت . به ادبیات خیلی علاقه داشتم ولی به توصیه مادرم در رشته مهندسی ادامه تحصیل دادم .

در عوض من از اول خوب نمیتوانستم انشا بنویسم . یادم میاد همیشه به نرگس التماس میکردم دو خط انشا برایم بنویسد .

شما مدت زیادی است که یکدیگر را میشناسید ؟

بله تقریبا از همان سالهای اول مدرسه . با هم وارد دبیرستان بهیاری شدیم و با هم سر کار رفتیم . منکه واقعا بهش علاقه دارم . از یک دوست فراتر .

پس باید حسودی ام شود .

عاطفه و نادر هر دو خندیدند . عاطفه پرسید : راستی عمو و دختر عمویتان را نمیبینم ؟

آنها برای گردش از هتل خارج شدند .

امیدوارم خیلی از دست من دلگیر نباشند .

اصلا دلگیر نیستند . آنها خیلی منطقی دلائل مرا پذیرفتند و حتی دیدید که برای دلجویی از شما هم آمدند .

عاطفه فکر کرد فرصت مناسبی است درباره پدرش صحبت کند بنابراین گفت :

میدونید من باید چیزی را به شما بگم ولی به سختی نمیدونم که چگونه باید درباره اش حرف بزنم ...

نادر با هر دو دست دو طرف سرش را می مالید و چشمانش را بر هم میفشرد عاطفه با دیدن او گفت : اتفاقی افتاده ؟

نادر گفت : نه چیز مهمی نیست . خیلی برایم عجیبه که به تازگی به شدت دچار سردرد و سرگیجه میشوم .

عاطفه گفت : به پزشک مراجعه کرده اید ؟

بله تعدادی عکس و آزمایش هم دادم . آنها را به پزشکی که از دوستان عمویم میباشد نشان دادم . او به عمو گفته که این سر دردها علت خستگی و فشار کار زیاد میباشد . برای همین هم به مسافرت آمدم ولی انگار تجویز درستی نکرده البته سبب شد با شما آشنا شوم و این برایم خیلی با ارزشه .

گمان نمیکنید بهتر باشد پزشکی دیگر هم آزمایشات شما را نگاه کند ؟ در بیمارستانی که من کار میکنم پزشک حاذقی هست که اگر بخواهید آزمایشاتتان را به او نشان میدهم .

متشکرم اما فکر نمیکنم چندان مهم باشد . خودم فکر میکنم شاید چشمانم ضعیف شده . در اولین فرصت تصمیم دارم به یک چشم پزشک مراجعه کنم .

خواهش میکنم حتما اینکار را بکنید . من طی این چند روز به کرات دیده ام که دچار سر درد شده اید .

نادر خندید و گفت : نگران نباشید . این مهربانی شما را میرساند که به فکر من هستید .

عاطفه شرمزده گفت : فقط خواستم ...

نادر با مهربانی گفت : نیازی به توضیح نیست . اگر قرار باشد که ما با یکدیگر ازدواج کنیم به هر حال در مقابل هم احساس مسئولیت میکنیم . پس بگذارید من هم بگویم . این دو روز آخر شما را پریده رنگ میبینم . غذا نخورده میز را ترک میکنید . به نظرم چشمانتان خسته است . خیلی خسته . میل ندارم همسر آینده ام اینگونه باشد .

این یک دستور است یا خواهش ؟

این یک دستور است . باید بگم من اگر پای سلامتی همسرم در بین باشد بسیار سخت گیرم . به خصوص در مورد تغذیه و استراحتش .

عاطفه برای ازدواج با چنین مردی دستخوش غرور شد . نادر گفت : اگر مایل باشید ما هم به جنگل برویم شاید دوستتان را دیدید و با هم به هتل برگشتیم .

عاطفه از جا برخاست و گفت : بسیار خوب موافقم .

هر دو کنار یکدیگر قدم برمیداشتند و نادر صحبت میکرد : میدونید من پیاده روی را دوست دارم البته به شرطی که کفشی مناسب به پا داشته باشم . شما که از پیاده روی خسته نمیشوید ؟

نه . اگر گاهی فرصت کنم پیاده روی میکنم .

جایی که آنها پیاده روی میکردند خلوت بود به جوی آبی رسیدند و عاطفه آن سوی جو کلبه ای دید . با شادی گفت : نگاه کنید یک کلبه است .

آن کلبه متعلق به نگهبان جنگل است ، که شبها برای نگهبانی داخل آن میرود . میل دارید آن را از نزدیک ببینید ؟

اوه بله . خیلی دوست دارم .

عاطفه از فرط شادی از جوی پرید ولی پایش لغزید و درست وقتی که نزدیک بود داخل جوی سقوط کند نادر دستش را گرفت . برای لحظاتی نفس گیر دست او در دست نادر بود . موج داغی از شرم بدنش را در برگرفت . آرام دست خودش را از دست نادر بیرون کشید . نادر هم برای تغییر حالت بینشان در کلبه را گشود و گفت : این کلبه خیلی قدیمی است . فقط به درد سکونت چند ساعته میخورد .

عاطفه لرزش صدای او را حس میکرد . اما سعی میکرد آن را نادیده بگیرد . هنوز هم دست او را حس میکرد . به آرامی گفت : من میخواهم به هتل برگردم . میان راه گفت : اگر در این جنگل گم شویم چه اتفاقی می افتد ؟

نادر ، رویایی گفت : هیچ . آنوقت من کلبه ای میسازم و شما بانوی آن کلبه میشوید .

عاطفه خندید و گفت : غذا را چه میکردید ؟

به شکار میرفتم و هر روز با گوشت تازه بر میگشتم .

خدای من چه رویایی فکر میکنید .

اما اگر به راستی شما میخواستید چنین میکردم .

از جلوی درختان عبور کردند . رهگذران هر یک هنگام عبور بر روی درختان یادگاری نوشته و عشاق نام خودشان را در قلبی در بسته حک کرده بودند . نادر گفت : بیچاره درختها که باید بار عشق ، عشاقی که از زیرشان عبور کرده اند تحمل کنند . منهم میخواهم یادگاری بنویسم . چاقویی کوچک از جیبش درآورد و بعد از زدن تاریخ نوشت : با تو از تو مینویسم تا بدانی قلب من به یاد تو میتپد . « نادر »

وقتی چند سال بعد از اینجا عبور کنیم این نوشته را میخوانیم .

نادر از افعال جمع استفاده میکرد و این سبب شرمندگی عاطفه شده بود . وقتی به هتل رسیدند نرگس و جهان برگشته بودند . عاطفه از نادر خداحافظی نمود و او را ترک کرد . یکراست به اتاق خودش رفت آنگاه به یادآوری ساعتی مشغول شد که با نادر گذرانده بود . با خود زمزمه کرد : خدایا ، خواب نباشد ، خواب نباشد .

فصل 14
نادر و عاطفه هر روز یکدیگر را میدیدند.میان آنها الفتی برقرار شده بود که بسیار ریشه دار بود.اما عاطفه هنوز فرصت نکرده بود درباره پدرش با نادر سخن بگوید و یا هر بار هم که صحبت او به میان می آمد جریانی پیش می آمد و مانع از آن میشد تا درباره اش حرف بزند.کم کم عاطفه فکر کرد در فرصتی مناسب با او سخن بگوید حداقل نه تا وقتی که در شمال هستند.
نادر هر روز ساعاتی از روزش را کنار عاطفه و برای شناخت بیشتر او صرف میکرد.هر چه بیشتر او را میدید شیفته تر میشد.نرگس و جهان هم آنها را به حال خود میگذاشتند و خودشان که اکنون تلاش بیشتری برای هماهنگ ساختن روحیاتشان با هم میکردند با یکدیگر بیرون میرفتند نادر عاطفه را به قایق سواری میبرد.به گردش در جنگل میرفتند و برای آینده شان نقشه میکشیدند.به بازار میرفتند سر شالیزار میرفتند و ساعتها به فعالیت شالیکاران نگاه میکردند.
با وجود گذشت یک هفته و اندی از اشناییشان عاطفه هنوز علی رغم اصرار های نادر نمیتوانست اسم او را در حضورش صدا کند.هنوز از نگاههای نادر حذر میکرد و هنوز وقتی او اسمش را به زبان می آورد دچار دلهره میشد.نادر به او حرفهای قشنگی میگفت.حرفهایی که عاطفه بیشتر مجذوب آنها میشد.
-
منو بشناس عاطفه و بگذار تو رو بشناسم.نمیخواهم با تو باشم ولی به قد یک غربت با تو فاصله داشته باشم.نمیخواهم وقتی با هم زندگی میکنیم مثل زندانی زندان وحشتزایی باشیم که برای دیدن یک لحظه آزادی خودش را به کشتن میدهد.وقتی همدیگر را خوب بشناسیم میفهمیم قشنگترین عملها همین شناخت عشق است.
نادر باز هم روزی دوبار گل به اتاق عاطفه میفرستاد.حالا عاطفه به هر سو نظر میکرد گل بود و یادداشتهایی روی گلها چون جان خود نگهداری میکرد.نرگس و جهان قصد بازگشت به تهران را داشتند ولی نرگس از جهان خواست تا دو روز دیگر اقامت کنند.او دلش نیامد این دو دلداده را به این زودی از هم جدا کند.الهام دختر عموی نادر از این اقامت طولانی کلافه شده بود ولی پدرش او را به صبر دعوت مینمود.
-
پدر از دست این دو دیوانه خسته شده ام.مگر در تهران نمیتوانند یکدیگر را ملاقات کنند؟خسرو آنقدر عصبی و کلافه است که جرات نمیکنم با او روبرو شوم.
-
به جهنم مگر تو به او گفتی همراه ما به شمال بیاید؟به او بگو میتواند خودش به تهران برگردد.تو هم برای اینکه بتوانی پنجولهایت را روی ثروت نادر بیندازی باید تا او اینجاست تنهایش نگذاری.این چیزی است که خودمان خواستیم.
-
چرا آن دختره به تهران باز نمیگردد؟شنیدم که میگفت کارمند است.
-
من خودم از تو خسته ترم.مگر یک شهر کوچک چه چیز قابل توجهی دارد که بیست روز خودمان را معطل کرده ایم؟دیگر از دریا حالم بهم میخورد ولی چاره چیه؟فعلا خر مراد را آنها سوارند و ما هم به دنبالشان.
الهام عصبانی از جا برخاست و بطرف در رفت.
-
کجا میروی؟
-
میروم خسرو را ببینم بلکه بتوانم او را آرام کنم.
-
برای تو که بد نشد خسرو همراهمان بود.
-
چه میگویید پدر؟آن بدبخت که دائم زندانی بود و منهم که درمقابل اینهمه چشم نمیتوانستم به دیدنش بروم.
الهام عصبانی در را بست و به اطراف نظر انداخت و چون کسی را ندید ارام به انتهای راهرو رفت و مقابل در ایستاد و چند ضربه به آن زد.خسرو در را باز کرد.موهایش خیس بود.
-
حمام بودی؟
-
خسرو به سردی گفت:نه سرم را خیس کرده ام.
الهام به او که جلوی آینه موهایش را سشوار میکرد نزدیک شد و با ناخن بلندش پشت گردنش را قلقلک داد و با طنازی گفت:با من قهری؟
-
نه لطفا دست از سرم بردار.
الهام از آینه به او نگریست و گفت:میدونم خسته شده ای.
خسرو سشوار را خاموش کرد و بطرف او برگشت و گفت:خسته؟دیوانه شده ام.حداقل روی آفتاب را هم بخودم نمیبینم.برای چه؟تنها برای اینکه با آن مردک روبرو نشوم.برای چه؟تنها برای اینکه حافظه خوبی دار.تو بمن قول دادی زودتر باز میگردیم.
-
متاسفانه بدجوری د رمخمصمه افتادیم.حالا حداقل خیالت اسوده است که من با نادر کاری ندارم.او فعلا سرش با آن دخترک گرمه.من متعلق به تو ام.این برایت جالب نیست؟
-
تو برای منی ولی نمیتوانم کنارت ببینمت.ببین الهام من عاشق توام.دوستت دارم.ولی آیا پول آنقدر ارزش دارد که تو مرا به چنین حال و روزی ببینی؟آن پولها را رها کن و بیا با هم زندگی زیبایی را شروع کنیم.میدونی ما آنقدر داریم که نیازی به آن پولها نیست.
-
تو احمقی خسرو.اگر روزی در حالیکه دست د رجیب شلوارت کرده ای و راه میروی سکه ای طلا روی زمین ببینی آن را برنمیداری؟
-
ایکاش به این آسانی بود.ولی حالا نه ماه ست که تو مرا به پای نقشه ات معطل کرده ای.با او به مهمانی میروی مهمانی میگیری به مسافرت میروی و ...و...
الهام پشتش را به خسرو کرد و گفت:من تا این نقشه را عملی نکنم با تو ازدواج نمیکنم.اگر فکر میکنی نمیتوانی طاقت بیاوری میتوانی دنبال اهداف خودت بروی.
خسور با یک حرکت سریع بازوی الهام را گرفت و او را روی مبل انداخت و دستش را روی دهان او گذاشت و به آرامی د رحالیکه الهام نفسش را حس میکرد گفت:میتونم اینجا و هم اکنون تو را تصاحب کنم و بعد مثل یک زباله دورت بیاندازم.از حربه زنانه ات بعد از یکسال که مرا معطل کرده ای استفاده نکن.من بخاطر تو همه کار کرده ام.تو مرا آواره شهر کردی.به من وعده ازدواج دادی و عمل نکردی.بخدا قسم امروز روزی است که باید حداقل حسابم را با تو تصفیه کنم.میدونی که مرا با اینهمه قدرت مقابل خودت به زانو انداخته ای.کافی نیست؟مرا مثل گوساله ای که در حال مرگ به او جرعه ای اب میدهند کرده ای.اما بدان من دست بردار نیستم. آنقدر به دنبالت می آیم تا تو را به چنگ بیاورم.پس بهتره به من جوابهای سر بالا ندهی چون من آن نادر احمق نیستم.
سپس با یک حرکت دست از دهان او برداشت و از جا برخاست.الهام به محض باز شدن دهانش مثل ماده شیری غرش کرد و بطرفش حمله برد.خسرو با یک حرکت مچهای او را به دست گرفت و در هوا نگه داشت.
-
بهتره ناخنهای قشنگت را بطرف من نشانه نگیری.من همانقدر از تو میدونم که خودت میدونی و عاشق همین خروش تو هستم.کافیه فقط دست از پا خطا کنی آنوقت نادر در جریان همه چیز قرارخواهد گرفت.
-
تو پست و بیشرمی چطور جرات کردی دست کثیفت رو روی دهان من بگذاری؟
خسرو با بدجنسی گفت:تند نرو عزیزم تو بناست با همین دست کثیف زندگی کنی تو لایقشی همیشه میگفتی که عشق توام آنوقت درست وقتی که زمان عمل رسید ناخن خشکی میکنی.
-
از وحشیگری متنفرم من برده تو نیستم سعی کن اینو بفهمی.
-
اگر من هنوز آن اندازه برای تو مهم نشده ام سعی میکنم مهم باشم.فقط کافیه بهمم بهم نارو میزنی آنوقت باید با نادر صحبت کنم.
الهام عصبانی در حالیکه چشمانش به رنگ زمرد شده بود گفت:تو یک دیوانه بی عقلی.در این شرایطی که داریم به هدف نزدیک میشویم با من جدل میکنی.صد بار بتو گفتم باز هم میگم من به تو وفادارم.
خسرو نگاهی به سراپای او نمود و گفت:نمیدانم چرا باید کار و زندگی ام را رها کنم و دنبال تو بیفتم؟همسر و فرزندم را ترک کردم آنهم فقط بخاطر تو خدا کند اشتباه نکرده باشم.
الهام لبخندی به لب آورد و با دلبری پرسید:یعنی فکر میکنی ارزشش را ندارم؟
-
شاید خودت نداشته باشی ولی من روی تو یک قمار کرده ام.مایل نیستم ببازم.چون اگر بنا باشد داخل چاه بروم دست تو را هم میگریم و با خودم میبرم.
لبخند بر لبان الهام محو شد.بطرف در رفت خسرو ادامه داد:ولی دوستت درم اینو فراموش نکن.
الهام بی اعتنا در را باز کرد و از اتاق خارج شد.
عاطفه کارت شرکت نادر را گرفت و آدرس و شماره منزل را یادداشت کرد.خانه او در یکی از بهترین نقاط تهران واقع شده بود و عاطفه اینو از آدرس فهمید.به اصرار نادر آدرس منزل خودشان را یادداشت کرد و به او داد و محل کارش را هم برای نادر معلوم کرد.
-
نرگس گفت که فردا به تهران برمیگردیم.راستش نه میتونم بروم و نه میتونم که نروم.اگر نروم برای مادرم دتنگ شده ام و باید سرکار بروم و اگر بروم برای شما دلتنگ میشوم.
-
من بیتو اینجا کاری ندارم.ما هم به محض اینکه شما حرکت کردید راه می افتیم.بعد من میتونم شما را در تهران ببینم.
نادر به صورت عاطفه نگریست و به نرمی گفت:منتظرم که میمانی؟
عاطفه که گلگون شده بود گفت:این چه حرفیه که شما میزنید؟چطور میتونم چنین کاری کنم؟
-
آخه بعضی از دخترا به محض موقعیت بهتر همه چیز را فراموش میکنند.
-
اما به قول خودتان عشق فقط یکی است.
-
آه عجیب است که من همیشه حرفهای خودم را فراموش میکنم.
-
خواهش میکنم مراقب خودتون باشید.باید حتما نزد دکتر بروید.
نادر لبخندی زد و گفت:حتما چنین میکنم.خوب من دیگر باید بروم.به کلی این چند روز از عمویم غافل بودم.نمیخواهم از من دلگیر شود.با من کاری نداری؟
عاطفه به گرمی گفت:نه برای همه چیز متشکرم.قبل از حرکت برای خداحافظی نزدتان می آیم.
-
متشکرم فعلا خدا نگهدار.
عاطفه رفتن او را نظاره کرد و بعد بجانب دریا نگریست.این آخرین روزی بود که در کنار دریا اقامت داشت.زیر اندازش را جمع کرد و به جانب هتل براه افتاد.نادر از پله ها بالا رفت و جلوی اتاق عمویش توقف کرد قبل از اینکه دستش بطرف زنگ برود اسم خودش را شنید که الهام داشت درباره اش حرف میزد و از قضا صدایش بلندتر از معمول بود:نادر یک احمقه.بخدا آرزو میکنم زودتر به تهران برسیم خسته شده ام پدر.
نادر صدای عمویش را شنید که در پاسخ با صدای آرامتری میگفت:اینقدر فریاد نکن همه صدایت را شنیدند.او نباید از قضیه بیماری خود چیزی بداند.دیدی که دکتر چه گفت او تا شش ماه دیگر بیشتر زنده نیست.بگذار از زندگی اش لذت ببرد.
نادر دچار سرگیجه شد تصویر مقابل چشمش تار بود.گوشش زنگ میزد و احساس ضعف مینمود .دستش را به دیوار گرفت تا از افتادن خود جلوگیری کند دیگر هیچ صدایی نمیشنید.تنها حس میکرد از شنیدن آن حرفها تا دقایقی بیشتر زنده نیست.چطور؟او؟مگر چه بیماری داشت و چرا عمویش به او چیزی نگفت؟افتان و خیزان وارد اتاقش شد و روی تخت افتاد.
با خود گفت من زنده نمیمانم من زنده نمیمانم.آنها میدونند ولی به من چیزی نگفتند.من میمیرم در حالیکه هنوز سنی ندارم.من میمیرم و آرزوهایم ناکام میماند.نادر یکباره بیاد عاطفه افتاد خداوندا با او چه کنم؟به او چه بگویم؟من او را بخود امیدوار کرده ام.با او قرار ازدواج گذاشته ام.
نادر سیگاری روشن کرد.حالا که به حقیقت پی برده بود بیشتر احساس سردرد میکرد.به آرامی اشک از دیدگانش سرازیر شد.نه این حقیقت ندارد من هنوز خیلی جوانم.باید با دکتر صحبت کنم دوباره او را ببینم.شاید آنها اشتباه میکنند نباید قبلا با کسی سخن بگویم حتی با عمو همین فردا به جانب تهران حرکت میکنم.نه!همین حالا باید بروم هر چه زودتر فقط شش ماه؟این انصاف نیست.این بی عدالتی است.من هنوز چیزی از زندگی نمیدانم.
به زحمت از جا برخاست و جلوی اتاق عمویش ایستاد.لحظه ای مکث کرد بعد زنگ را فشرد.لحظه ای بعد الهام در را باز کرد.به محض دیدن او گفت:عمو اینجاست؟
-
بله خدای من نادر چه اتفاقی افتاده؟رنگت بینهایت پریده.
-
چیزی نیست باز هم دچار سردرد شده ام.
نادر داخل آمد.عمو با دیدن او گفت:به به نادر جان فرصت کردی به من سری بزنی؟
نادر جدی و آرام گفت:میخواهم به تهران بروم.
عمو و دختر عمویش به روی یکدیگر لبخندی زدند و عمو گفت:ما از خدا میخواهیم.گفتم شاید دلت بخواهد بیشتر اینجا باشی.
-
نه عمو جان شاید شما را هم زیاد اذیت کردم.
-
نه پسرم تو مثل پسر خود منی.بسیار خوب کی راه بیفتیم؟
-
امشب.
-
امشب؟چرا شب؟فردا راه می افتیم.
-
کار مهمی دارم که باید به انجام برسانم.اگر شما نمیتوانید بیاید به تنهایی میروم.
-
این چه مدلیه؟اینمهمه مدت ما برای خاطر تو اینجا بودیم حالا تنها بروی؟
الهام میان صحبت آنها آمد و گفت:بسیار خوب ما هم راه می افتیم.بخشی از جاده را من میرانم.راستی حال عاطفه چطوره؟
نادر به سردی گفت:خوبه ممنونم.
-
آنها راه نمی افتند؟
-
شاید فردا راه بی افتند.
الهام به پدرش نگاهی کرد و با اشاره چشم از او پرسید چرا نادر ناراحت است و پدر شانه بالا انداخت.نادر از جا برخاست و گفت:اگر ساکهایتان را ببندید راه می افتیم.
وقتی نادر از اتاق خارج شد الهام از پدرش پرسید:چرا این امروز اینقدر پکر بود؟
-
این پسره هیچکارش به آدمیزاد نبرده.رانندگی در شب.نه به اینکه بیست روز ما را اینجا نگه داشت و نه به اینکه اینقدر در رفتن عجله میکند.
الهام گوشی را برداشت و داخلی اتاق خسرو را گرفت و گفت:خسرو راه می افتیم.
خسرو گفت:حالا؟
-
بله حالا نادر برای انجام کاری حالا راه افتاده.
خسرو عصبانی گفت:نادر نادر.من عقلم را دست چه کسی دادم؟پسرک دیوانه است؟
-
شاید در هر حال گفتم که در جریان باشی.
-
بسیار خوب هم اکنون حاضر میشوم.
عاطفه روی تخت نشسته بود که زنگ زدند.از جا برخاست و در را باز کرد نرگس بود.داخل آمد و در را بست و آنگاه گفت:نادر از تو خداحافظی کرد؟
عاطفه با تعجب پرسید:برای چه؟
-
آنها دارند به تهران میروند.من و جهان پایین بودیم که دختر عمو و عموی نادر را دیدیم.نادر به من گفت:از قول من از عاطفه خانم خداحافظی کنید و این ورقه را به ایشون بدهید.
-
ولی آخه اون بمن گفت ما بعد از شما راه می افتیم چرا خودش از من خداحافظی نکرد؟
نرگس با تعجب گفت:من آمده بودم از تو بپرسم.اتفاقا خیلی هم ناراحت بود من فکر کردم شاید با هم حرفتان شده.
-
چه میگویی نرگس؟من و او تا یکساعت پیش هم با هم بودیم.
-
حالا ورقه را باز کن ببینم چی نوشته.
-
واقعا آنها رفتند؟
-
بله رفتند.
عاطفه با ناباوری نامه را باز کرد و چنین خواند:
خانم بنایی عزیز
گاهی در زندگی پیش می آید که انسانها با یکدیگر آشنا میشوند و از یکدیگر جدا میشوند.البته من از ابتدا به شما علاقه ای برای ازدواج نداشتم و شما را برای گذراندن وقت میخواستم.دلگیر نشوید برای شما با آنهمه زیبایی فرصت زیادی هست.دوستانه تقاضا میکنم که یکدیگر را فراموش کنیم.گویی اصلا روزی یکدیگر را ندیده ایم و نمیشناسیم.

نادر رفیعی

عاطفه به لبه میز منبت کاری شده چنگ اندخت.نامه روی زمین افتاد.نرگس ناباورانه به عاطفه نگاه میکرد در حالیکه دهانش بازمانده بود.تمام وجود عاطفه میلرزید.د

نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:







درباره وبلاگ


به وبلاگ من خوش آمدید تو رو خدا بعد از خواندن نظر بزارید من هم سعی میکنم سریعتر فصل های جدید رو بزارم
آرشيو وبلاگ
پيوندها

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان رمان صورتی و آدرس www.romanha.loxblog.com لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.







ورود اعضا:

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 15
بازدید دیروز : 3
بازدید هفته : 18
بازدید ماه : 18
بازدید کل : 9218
تعداد مطالب : 60
تعداد نظرات : 21
تعداد آنلاین : 1

لينك باكس هوشمند مهر،افزایش بازدید،لینک باکس،افزایش امار،مهر باکس
سیستم افزایش آمار هوشمند مجیک
سیستم جامع افزایش بازدید پردیس باکس
افزایش آمار
لینک باکس هوشمند ام دی پارس